تبليغاتX
...

...

مال تو...


یک بغل گلهای زیبا مال تو ، این همه دلهای شیدا مال تو


من ندارم هیچ ، اما هرچه هست با تمام دلخوشی ها مال تو


این غزلها را که با نام تو است با تمام مثنوی ها مال تو


چشم های روشن و بارانی ام با همه چشمان زیبا مال تو


قلب عاشق پیشه ام را با همه عشق و احساس فریبا مال تو


من ندارم جز دل دیوانه ام این دل غمخوار و تنها مال تو



+ نوشته شده در بیست و سوم اردیبهشت 1391 ساعت 0 توسط سودا |


خسته ام خسته ای...


از زندگی از این همه تکرار خسته ام

 

از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

 

دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه

 

امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام

 

دل خسته سوی خانه ، تن خسته می کشم

 

آوخ ... کزین حصار دل آزار خسته ام

 

بیزارم از خموشی تقویم روی میز

 

وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام

 

از او که گفت یار تو هستم ولی نبود

 

تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید

 

از حال من مپرس که بسیار خسته ام...



دل خوشم با غزلی تازه همینم کافی ست

 

تو مرا باز رساندی به یقینم کافی ست

 

قانعم،بیشتر از این چه بخواهم از تو

 

گاه گاهی که کنارت بنشینم کافی ست

 

گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم

 

گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی ست

 

آسمانی! تو در آن گستره خورشیدی کن

 

من همین قدر که گرم است زمینم کافی ست

 

من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه

 

برگی از باغچه ی شعر بچینم کافی ست

 

فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز

 

که همین شوق مرا، خوب ترینم! کافی ست ...

+ نوشته شده در دوازدهم اردیبهشت 1391 ساعت 23 توسط سودا |


خدای من

خدایا

دستانت که مال من باشد

دیگر کسی مرا دست کم نمی گیرد

امروز بیشتر از هر روزی نیاز دارم که کنارم

باشی مثل همیشه دستمو بگیر دلم داره توی این

قفسی که اسمشو گذاشتی دنیا می پوسه دلم میخواد

 تمام وجودمو تقدیم امواج دریا کنم دلم می خواد منو با خودشون

ببرن انقد دور  از آدماکه  جز موجها   همسایه ای   نداشته   باشم  و انقد 

نزدیک به خورشید  که جز  داغی وجودش  هیچ چیزی  رو  احساس نکنم  ... 



خدایا دلم گرفته کاری بکن

کمکم کن

تنهام نذار که تنهاترازین میشم

دوستت دارم خدا

+ نوشته شده در نوزدهم فروردین 1391 ساعت 12 توسط سودا |


فاطمیه


«أشهَدُ أنَّ سَیِّدَتَنا فاطمةَ بِنتَ رسولِ اللهِ،عِصمَةُ اللهِ الکُبری و حُجَّةُ اللهِ عَلَی الحُجَج»


+ نوشته شده در دوازدهم فروردین 1391 ساعت 1 توسط سودا |


اولین نفر

 

نوروز پاسداشت عشق های کوچکی است که زنده مانده اند

و روز تعظیم در برابر عشق های بزرگی است

که عظمت را کوچک می دانند

پس به تو در نوروز سلام می کنم

که بزرگترین عشق این کوچکی

+ نوشته شده در بیستم اسفند 1390 ساعت 14 توسط سودا |


...

من راه های دور را

هر روز با خیال تو نزدیک می کنم

ای هر محال زندگی ام با تو ممکن است

ای آشنای هر روز با غربتم عجین

من دوست دارمت

چه بخواهی

من دوست دارمت

چه نخواهی...


.: حافظ ایمانی :.



گاهی نیاز داری به یه آغوش بی منت ، که تو رو فقط و فقط واسه خودت بخواد...که وقتی تو اوج تنهایی هستی ، با چشماش بهت بگه : هستم تا ته تهش ! هستی !؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوم اسفند 1390 ساعت 23 توسط سودا |


باید کسی باشد

هميشه بايد يک کسي باشد

که معني ِ سه نقطه هاي انتهای جمله هايت را بفهمد...



هميشه بايد کسي باشد                   

                               تا بغض هايت را قبل از لرزيدن چانه ات بفهمد !


هميشه بايد کسی باشد

                                 که اگر بهانه گير شدي بفهمد !


هميشه بايد کسي باشد

                              که اگر سردرد را بهانه آوردی برای رفتن ! نبودن ! بفهمد !


هميشه بايد کسی باشد


                    که بفهمد وقتی باران می آيد، برف مي بارد، راه رفتن ميشود تنها دغدغه ات


هميشه بايد کسي باشد ! که اگر حرف های بی معنی زدی بفهمد !


کاش می آمدی...

کاش می آمدی تا باران چشمانت بر حال زارم مرهمی می شد، بر شوره زار دلم ....

کاش می آمدی وفانوسی می شدی بر نا کجا آباد تیره وتاریک پیش رویم ...

کاش می آمدی وجاذبه ای می شدی بر وجود سنگین اما بی وزن و معلقم زیر این همه فشار....

کاش می آمدی تا گرمای وجودت یخ های روح منجمد وبی قرار دلم را آب می کرد....

+ نوشته شده در بیست و هشتم بهمن 1390 ساعت 11 توسط سودا |


دریغ

اولين سپيد موي سرم

تلنگري ست اندوهناك

كه بدرود ،

سپيده ي زيباي جواني !

............

دريغ فرصت ها

كه مي روند !

و من

که مي مانم ،  

دريغا گوي و

حيران !

+ نوشته شده در چهارم بهمن 1390 ساعت 21 توسط سودا |


خسته ام

خسته ام ،تکیه گاه می خواهم

مثل یک قبله گاه می خواهم

لحظه ی سرد بی وفایی هاست

یک نفر جان پناه می خواهم

مثل شب های برکه بیمارم

تکه ای قرص ماه می خواهم

تا بگریم تمام بغضم را

حضرت عشق ،چاه می خواهم

عاشقی اشتباه شیرینی ست

بازهم اشتباه می خواهم

یک جهان سیب سرخ حوایی

مثل آدم گناه می خواهم

تا که الهام تر شوی بانو

خلوتی روبراه می خواهم

آخر این ردیف ،بن بست است

آمدم از تو راه می خواهم

بعد ازاین ؛ امر،امر چشم توست

هرچه گفتی بخواه ،می خواهم.
غزل از حسن اربابی




ای زندگی من خسته ام تا کی سکوت تا کی اسیر

در سینه ام ای آرزو محض خدا دیگر بمیر

ای لحظه ها من از شما سرخورده ام ترکم کنید

ای روز و شب من آدمی دل مرده ام ترکم کنید

من تا گلو در حسرتم ، افسرده ام ترکم کنید

از وحشته فردای خود آزرده ام ترکم کنید

ای اشک گرم آروم بریز بر گونۀ تنهای من

لذت ببر ای غم تو هم از این همه آزار من

در لحظۀ بیدار غم کی میشود غمخوار من

ای لحظۀ پایان من این امشبو، فردا نکن

درد بزرگ بودنم را ای زمان هاشا نکن


+ نوشته شده در بیست و نهم دی 1390 ساعت 0 توسط سودا |


هیچ


چـــــون زلف تو ام جانا در عین پریشــانـــی

چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی

من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم

تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی

خواهم که تو را در بر بنشـــــانم و بنشینـــم

تا آتش جـــــــانم را بنشینی و بنشــانی

ای شاهد افلاکی در مستــــی و در پاکــــــی

من چشـــم تو را مانم تو اشک مرا مانی

  در سینه سوزانم مستـــــوری و مهجـــــــوری

در دیده بیـــدارم پیدایـــــی و پنهانــــــی

  من زمــــــزمـــه عودم تو زمــــــزمـــــــه پردازی

من سلسله موجم تو سلسله جنبانـی

از آتـــــــــــش سودایــــــــت دارم من و دارد دل

داغی که نمی بینی دردی که نمی دانی

دل با من و جان بی تو نســپاری و بســــــپارم

کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی

ای چشم رهی سویت کو چشم رهی جویت ؟

روی از من سر گردان شاید که نگردانـــی


« مهربان ترین مهربان »

+ نوشته شده در بیستم دی 1390 ساعت 0 توسط سودا |


نقطه ته خط


مدتی است که نقطه های زندگیم به جای سرخط رفتند ته خط .

می دونم که هیچ چیز منو عوض نمی کنه .

همه شادی هام زودگذر و غم سریع جاشو می گیره .

در لذتی که بعدش غصه میشینه هیچ خیری نیست.

دنبال یک بهونه می گردم تا بغضم گلویم را خفه کند و دلم توماره عمرم رو پاره کنه .

به یک مو بندم .

همین روزاست که برم اون ور خط و بگم نقطه نقطه نقطه ته ته ته خط ...

+ نوشته شده در سیزدهم دی 1390 ساعت 0 توسط سودا |


...

اینم خانمهای امروزی و مردان باغیرت و تعصب


آقا اجازه هست خانمتون رو نگاه کنم.....


جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی مودبانه گفت : 
ببخشید آقا! من می تونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟
مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت، یقه جوان را گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به دیوار کوفت و فریاد زد


مردیکه عوضی، مگه خودت ناموس نداری گ... می خوری تو و هفت جد آبادت … خجالت نمی کشی؟ …جوان امّا، خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش های مرد عصبی شود و عکس العملی نشان دهد، همانطور موأدبانه و متین ادامه داد خیلی عذر می خوام فکر نمی کردم این همه عصبی و غیرتی شین، دیدم همه بازار دارن بدون اجازه نگاه میکنن و لذت می برن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم … حالا هم یقمو ول کنین، از خیرش گذشتم مرد خشکش زد … همانطور که یقه جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد …

+ نوشته شده در یازدهم دی 1390 ساعت 0 توسط سودا |


خدایا...




گاه دلتنگ مي شوم

دلتنگ تر از همه ی دلتنگی ها

گوشه ای مي نشينم و حسرت ها را می شمارم

و باختن ها را

و صدای شکستنها را

و وجدانم را محاکمه می کنم!

من کدامين قلب را شکستم و كدامين اميد را نا اميد کردم و

کدامين احساس را له کردم و

کدامين خواهش را نشنيدم و به کدام دلتنگی خنديدم

که اين چنين دلتنگم؟!!
+ نوشته شده در نوزدهم آذر 1390 ساعت 15 توسط سودا |


داستانک


وقتي خيلي کوچک بودم اولين خانواده اي که در محلمان تلفن خريد ما بوديم

هنوز جعبه قديمي و گوشي سياه و براق تلفن که به ديوار وصل شده بود به خوبي در خاطرم مانده.
قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نميرسيد ولي هر وقت که مادرم با تلفن حرف ميزد 
مي ايستادم و گوش ميکردم و لذت ميبردم
بعد از مدتي کشف کردم که موجودي عجيب در اين جعبه جادويي زندگي مي کند که همه چيز را مي داند.
اسم اين موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ مي داد.
ساعت درست را مي دانست و شماره تلفن هر کسي را به سرعت پيدا ميکرد .

 

بار اولي که با اين موجود عجيب رابطه بر قرار کردم روزي بود که مادرم به ديدن همسايه مان رفته بود .
رفته بودم در زير زمين و با وسايل نجاري پدرم بازي ميکردم که با چکش کوبيدم روي انگشتم.
دستم خيلي درد گرفته بود ولي انگار گريه کردن فايده نداشت چون کسي در خانه نبود که دلداريم بدهد .
انگشتم را کرده بودم در دهانم و همين طور که ميمکيدمش دور خانه راه مي رفتم
تا اينکه به راه پله رسيدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوري رفتم و يک چهار پايه آوردم و رفتم رويش ايستادم .
تلفن را برداشتم و در دهني تلفن که روي جعبه بالاي سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ
صداي وصل شدن آمد و بعد صدايي واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات .


انگشتم درد گرفته ....
حالا يکي بود که حرف هايم را بشنود ، اشکهايم سرازير شد 
پرسيد مامانت خانه نيست ؟
گفتم که هيچکس خانه نيست .
پرسيد خونريزي داري ؟
جواب دادم : نه ، با چکش کوبيدم روي انگشتم و حالا خيلي درد دارم .
پرسيد : دستت به جا يخي ميرسد ؟
گفتم که مي توانم درش را باز کنم .
صدا گفت : برو يک تکه يخ بردار و روي انگشتت نگه دار .
يک روز ديگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم
صدايي که ديگر برايم غريبه نبود گفت : اطلاعات .
پرسيدم تعمير را چطور مي نويسند ؟ و او جوابم را داد .

 بعد از آن براي همه سوالهايم با اطلاعات لطفآ تماس ميگرفتم .
سوالهاي جغرافي ام را از او مي پرسيدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست .
سوالهاي رياضي و علومم را بلد بود جواب بدهد 
او به من گفت که بايد به قناريم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم .
روزي که قناري ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگيزش را برايش تعريف کردم .
او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهايي را زد که عمومآ بزرگترها براي دلداري از بچه ها مي گويند .
ولي من راضي نشدم .
پرسيدم : چرا پرنده هاي زيبا که خيلي هم قشنگ آواز مي خوانند و خانه ها را پر از شادي ميکنند
عاقبتشان اينست که به يک مشت پر در گوشه قفس تبديل ميشوند ؟


فکر ميکنم عمق درد و احساس مرا فهميد ، چون که گفت : عزيزم ،
هميشه به خاطر داشته باش که دنياي ديگري هم هست که مي شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد
 .
وقتي که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتيم . دلم خيلي براي دوستم تنگ شد
اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبي قديمي بر روي ديوار بود و
من حتي به فکرم هم نميرسيد که تلفن زيباي خانه جديدمان را امتحان کنم .
وقتي بزرگتر و بزرگتر مي شدم ، خاطرات بچگيم را هميشه دوره ميکردم .
در لحظاتي از عمرم که با شک و دودلي و هراس درگير مي شدم 
يادم مي آمد که در بچگي چقدر احساس امنيت مي کردم .
احساس مي کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نيرويش را صرف يک پسر بچه ميکرد.

سالها بعد وقتي شهرم را براي رفتن به دانشگاه ترک ميکردم ،
اتوبوسمان در وسط راه جايي نزديک به شهر سابق من توقف کرد.
ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ !
صداي واضح و آرامي که به خوبي ميشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات
ناخوداگاه گفتم مي شود بگوييد تعمير را چگونه مي نويسند ؟
سکوتي طولاني حاکم شد و بعد صداي آرامش را شنيدم که مي گفت : فکر مي کنم تا حالا انگشتت خوب شده
خنديدم و گفتم : پس خودت هستي ، مي داني آن روزها چقدر برايم مهم بودي ؟
گفت : تو هم ميداني تماسهايت چقدر برايم مهم بود ؟ هيچوقت بچه اي نداشتم و هميشه منتظر تماسهايت بودم 
به او گفتم که در اين مدت چقدر به فکرش بودم . پرسيدم آيا مي توانم هر بار که به اينجا مي آيم با او تماس بگيرم
گفت : لطفآ اين کار را بکن ، بگو مي خواهم با ماري صحبت کنم

سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم .
يک صداي نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات .
گفتم که مي خواهم با ماري صحبت کنم ...
پرسيد : دوستش هستيد ؟
گفتم : بله يک دوست بسيار قديمي
گفت : متاسفم ، ماري مدتي نيمه وقت کار مي کرد چون سخت بيمار بود و متاسفانه يک ماه پيش درگذشت .
قبل از اينکه بتوانم حرفي بزنم گفت : صبر کنيد ، ماري براي شما پيغامي گذاشته
يادداشتش کرد که اگر شما زنگ زديد برايتان بخوانم ، بگذاريد بخوانمش ....
صداي خش خش کاغذي آمد و بعد صداي نا آشنا خواند
به او بگو که دنياي ديگري هم هست که مي شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را مي فهمد



بهشت...

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از کنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌کشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.

پیاده‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ریختند و به شدت تشنه بودند. در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی با سنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود که آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان کرد: «روز به خیر، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟»

دروازه‌بان: «روز به خیر، اینجا بهشت است.»

- «چه خوب که به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم.»

دروازه‌بان به چشمه اشاره کرد و گفت: «می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان می‌خواهد بنوشید.»

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.

مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز کشیده بود و صورتش را با کلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.

مسافر گفت: روز به خیر

مرد با سرش جواب داد.

- ما خیلی تشنه‌ایم، من، اسبم و سگم.

مرد به جایی اشاره کرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر که می‌خواهید بنوشید.

مرد، اسب و سگ، به کنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتید، می‌توانید برگردید.

مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟

- بهشت

- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.

مسافر حیران ماند: باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود!

- کاملأ برعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌کنند. چون تمام آنهایی که حاضرند بهترین دوستانشان را ترک کنند، همانجا می‌مانند

+ نوشته شده در یازدهم آذر 1390 ساعت 15 توسط سودا |


قالی بزرگی است زندگی...

قالی بزرگی است زندگی...
هرهزارسال یک بارفرشته ها قالی جهان را درهفت آسمان می تکانند
تا گرد وخاک هزارساله اش بریزد وهرباربا خود می گویند:

این نیست قالی که انسان قرار بود ببافد
این فرش فاجعه است...
با زمینه سرخ خون...
و حاشیه های کبود معصیت ...
با طرح های گناه و نقش بر جسته های ستم...
فرشته ها گریه می کنند و قالی آدم را می تکانند
و دوباره با اندوه بر زمین پهنش می کنند.
رنگ در رنگ ... گره در گره ... نقش در نقش ...
قالی بزرگی است زندگی...
که تو می بافی ومن می بافم واومی بافد
همه با فنده ایم
می بافیم و نقش می زنیم
می بافیم و رج به رج بالا می بریم
می بافیم و می گستریم
دار این جهان را خدا به پا کرد.
و خدا بود که فرمود: ببافید وآدم نخستین گره را بر پود زندگی زد.
هر که آمد گره ای تازه زد و رنگی ریخت و طرحی بافت.
چنین شد که قالی آدمی رنگ رنگ شد
آمیزه ای از زیبا و نا زیبا...
سایه روشنی از گناه و صواب...
گره تو هم بر این قالی خواهد ماند
طرح و نقشت نیز...
وهزارها سال بعدآدمیان برفرشی خواهند زیست که گوشه ای ازآن را تو بافته ای
کاش گوشه را که سهم توست زیبا تر ببافی..........

دستاشو مشت کرده بود

پرسیدم تو مشتت چی داری؟

گفت :خودت نگاه کن

دستاشو گرفتم آروم باز کردم

تو دستاش چیزی نبود!

گفتم؟:چیزی نیست که!

دستامو که تو دستش بود فشردگفت:

نبود ولی حالا هست...

دستام گرم شد و اون لبخند زد....

+ نوشته شده در هجدهم آبان 1390 ساعت 0 توسط سودا |


تنها

 


شده يه چيزي تو دلت سنگيني كنه....؟؟؟خيلي سخته ادم كسي رو نداشته باشه...دلش لك بزنه كه با يكي درد دل كنه ولي هيچكي نباشه... نتونه به هيچكي اعتماد كنه هر چي سبك سنگين كنه تا دردش رو به يكي بگه ... نتونه اخرش برسه به يه بن بست...تك وتنها با يه دلي كه هي وسوسش مي كنه اونو خالي كنه ...اما راهي رو نمي بينه سرش روكه بالا مي كنه آسمون رو مي بينه به اون هم نمي تونه بگه...خيري از آسمون هم نديده مگه چند بار اشك هاي شبونش رو پاك كرده...؟!بهش محل هم نداده تا رفته گريه كنه زود تر از اون بساط گريه اش رو پهن كرده تا كم نياره ... خيلي سخته ادم خودش به تنهايي خو كنه اما دلي داشته باشه كه مدام از تنهايي بناله ...خيلي سخته ادم ندونه كدوم طرفيه؟! خيلي سخته ادم احساس كنه خدا انو از بنده هايش جدا كرده ...خيلي سخته ندوني وقتي داري با خدا درددل مي كني داره به حرفات گوش مي ده يا ... پرده ي گناهات انقدر ضخيم شده كه صدات به خدا نمي رسه.... ؟

+ نوشته شده در ششم آبان 1390 ساعت 12 توسط سودا |


پاییز...





پاييز فصلی است نوشته شده بر پیشانی ام. در مهرش به دنیا

آمدم و با آبان اش قدم در اولين پيچ زندگی گذاشتم و در آذرش اولین

و تلخ ترين غم راستین دنیا را تجربه کردم.




+ نوشته شده در یکم مهر 1390 ساعت 0 توسط سودا |


دل نوشته

این دفعه نه شعری دارم نه متنی هر چی هست حرف دله

درد دل از دست دنیایی که روز به روز دل ادماش کوچیکتر میشه و خونه ی غم بزرگتر

از چی بگم از کی بگم؟

از کسایی که روزی عزیزشون بودم و حالا فراموشم کردن؟

از کسی بگم که یه روز می گفت واسم جون میده و ازم جون گرفت؟

از کسایی بگم که تو چشای ادم نگاه میکنن و تظاهر به صداقت می کنن؟

از کسایی بگم که عمری محبت کردم بهشون و زدن زیر تموم خاطرات؟

راستی چرا تو این روزگار تا کم محل نکنی دنبالت نمیان؟

تا مریض نشی دوست ندارن.

تا مشهور نشی دورت جمع نمی شن.

دروغ نگی بهت دروغ میگن.

خوبی کنی بد ی می کنن.

این چه دنیاییه؟

قوانین برعکس شدن؟

عجیبه.نیست؟ نه تنها همه حتی گاهی اوقات خود ماهم یادمون میره که ادمیم یادمون میره کسی که داریم خوردش میکنیم یه روزی تو قلبمون بوده.گاهی اوقات خودمونم یادمون میره چه برسه به کسانی که ادعای دوست داشتنشونو داشتیم.

یه بار یه جمله ای شنیدم از یه پسری:

اگه من دختر زیاد دورمه واسم مزیت و غروره.

دل شکستن غرور میاره؟اینم یکی دیگه از ارزش های این دوره زمونه.

حرفی نیست چون راهی نیست برای فرار از این بی قراری 

راهی نیست برای فرار از زندگی.ولی من دوست ندارم مثل بقیه باشم

دوست دارم ساده باشم دروغ نگم محبت کنم هر چند بهم بدی کنن

اگه همه این طوری باشن زندگی زیبایی خواهیم داشت.

+ نوشته شده در یکم شهریور 1390 ساعت 0 توسط سودا |


LAST UP


بـر بـالای افــ ـق ایـــستـ ـاده ام

بـه روزی مـ ــی انـدیـشـ ــم کـه بـا تــو بـاشـ ــم

جــانم را بـه بـاد صبـــ ـحگـاهــی می ســ ــپارم

بـا هــمه خـداحـ ـــافظی می کـــنم

چــرا که تـــو در مــ ـنی ، در تــارو پودم

و موجـ ــی لــطیف برخاســ ـته از جــان تـو

تـا عـــمق وجــودم مــ ـی دود

و راهــی جــ ـاودانـه پـــیش رویــ ـم گســـترده مـی شود

و مــن پــ ــرواز مـی کنــ ـم بـه سـوی تو

به تــو می اندیــشم، به ارمـ ـــغان صبـح

به نــ ـامــت

کــ ـه عاشــقانه بر زبـان جـ ـاری می کنم

بــه تـــو می انــدیشـم ای عشــ ـــق ....


+ نوشته شده در یکم تیر 1390 ساعت 16 توسط سودا |


دلتنگ


تا حالا فکر کردی عشق یعنی چی؟ عشق یعنی اینکه یکی بهت بگه از رنگ لباست خوشش میاد و تو هم از اون به بعد همیشه همون رنگ رو بپوشی !

 تا حالا دلتنگ کسی شدی؟ اصلا میدونی دلتنگی چیه ؟ اونهم از بدترین نوعش؟ بزرگترین دلتنگی اینه که بدونی اون کسی که دوستش داری هیچ وقت مال تو نمیشه . اینکه بدونی یه روزی از کسی که دوستش داری باید جدا شی حالا چه بخوای چه نخوای .

تا حالا فکر کردی خوشبختی یعنی چی ؟ خوشبختی یعنی اینکه یکی یه گوشه دنیا باشه که دوستت داشته باشه ،  یکی باشه که پناه خستگی هات باشه  ، یکی باشه که نگاهش وجودتو گرم کنه .

 تا حالا فکر کردی آرامش یعنی چه؟ آرامش یعنی اینکه همیشه ته دلت مطمئن باشی که توی سینهء کسی که دوستش داری یه خونه گرم داری .

 تا حالا فکر کردی زندگی یعنی چی؟ زندگی یعنی اینکه همه عمرت تلاش کنی و جون بکنی برای بدست آوردن اون چیزی که بهش ایمان داری ، زندگی یعنی اینکه خودتو دوست داشته باشی برای اینکه توی دلت عشق اون هست .

 تا حالا فکر کردی هدف یعنی چی ؟ هدف یعنی صبح که از خواب پا میشی بدونی اون روز باید چیکار کنی ، بدونی اون روز باید حتمآ عشقت رو ببینی .

 تا حالا فکر کردی انگیزه چیه؟ انگیزه اونه که وقتی میخوای بری سر قرار صد بار بری جلوی آینه و لباستو چک کنی !!!

 به سرنوشت چی ؟ به اون فکر کردی؟ سرنوشت دیگه اونی نیست که از سرت نوشته ، سرنوشت یعنی اینکه یه روز جلوی چشات رفیقت و تنها رفیقت تنهات بزاره و بگه : این بازی روزگاره  .

حالا به خودت فکر کن ! خودتو تا حالا معنی کردی ؟ میگن انسان یعنی همیشه انتظار ... انتظار ... انتظار ...

تا حالا انتظار کشیدی؟ تا حالا منتظر بودی؟

+ نوشته شده در سیزدهم دی 1389 ساعت 11 توسط سودا |